خاطرات آن روز

خاطرات آن مرد
یادم آید روزی 
بیست ساله بودم 
بودم دانشجو
در شهر شاهرود
من برفتم ایستگاه
تا روم بر روستا
توی کوپه ی ما
همسفر با من بود
پنج نفر از آن شهر
یکیشان مردی بود
موی بور و ریش پر
پنجاه سالی داشت 
او بگافتا بر من
بی هیچ سخن
که تو را درد شود 
و بواسیر گیری 
من ندانستم چیست 
آن که او میگوید
ولی از رخسارش
بیگمان بدتر بود.
فارغ از آن امراض
ولی در فکرم بود 
که چرا چون مردی 
به خودش حق داده
علم خود را بر رُخ
بکشد بر بچّه
و چنین بر گوید 
ادعایش این بود
کار طِب میداند
نه پزشک حاذق،
که گیاهی داند 
آخرک ای مردَک
تو چه حقی داری
که بگویی بر کس
آن چه خود می‌دانی
دِگران حس دارند 
دِگران دارند روح
و ذهنهاشان
تا قیامت درگیرِ
حرفها می باشند 
پس تو را خاموشی
بهتر از هر چیز است
موقعیت را سنجش
و سپس حرفت گوی
نه که با بی فکری
دهنت باز کنی


21 دی 1401

ساعت 9 صبح – تهران- در حالی که سوار تاکسی اینترنتی شدم و برف 4 ساعتی هست که میباره و دارم میرم اداره دارایی