کار من را بین تو
که کجا هستم من
فکر کردم که ز خاک و فرشم
ور نامیدی خود میغلتم
یادم می آید
گل نیامد بر من
چند بیتی گفتم
که درونش نگری
همه آه و غم و غصه بینی
یا دگر شعری را
پر ز آه
در پی معنی خود میگشتم
یا که شعری دیگر
درد خود را به سخن بگرفتم
روزگاران بُگذَشت
تا بشد روشنُ تو را دیدم
غرق در نور شدم
بگرفتی دستم
و به عرشم بردی
و تو گویی که مرا زان دم اول
تا به اذل
هیچ دردی نَبُود