برگ-رضاعسکری

داستان سفر برگ

که گفته، صدای خش خش برگ ها، زیر پا، زیباست؟
هیچ توجه کرده ای، قدم از قدم که برمیداری، ساکت تر میشوی؟
آن زمان که گوشَت مملو می‌شود از خش خش برگ ها،
صدای شیون بر محیط حمله ور می شود،
برگ ها ناله سر می‌دهند و اشک می‌ریزند، اما چه شده است؟
به یکباره صدای خنده ای کودکانه جلب توجه می کند، جمعیت ساکت می‌شود، نگاه ها برمیگردد.
گوش فرا می‌دهی، در پِی صدا چشم می‌دوانی.
.
درخت که سخت زمین گیر شده و ریشه دوانده، مست و خنده کنان برای باری دگر بخشی از وجود خود را به امید رسیدن به غایت خود به پرواز در می آورد.
درخت آخرین بوسه را بر پیشانی سفیر خود نِثار می کند،
برگ در هوا سُر میخورد
آری این بار پیروز خواهم شد
این بار به او خواهم رسید.

درخت تَکرار میکند
ای یار دیرینه، ای باد، یاری ام ده

اما باد یاری دگر گرفته، بوی موی دخترکی را برای عاشقش می برد.
.
.
.
برگ به زمین کشیده می‌شود،
خِیل برگها شیون خود را از سَر می‌گیرند، تازه رسیده را بر سَرِ دست می برندَش
صدای کر کننده شیون فضا را پُر‌ می کند…

اما برگ عزم خود را جزم نموده
راهی دراز در پیش دارد، به سمت ریشه راهی می شود، تا دگر سال، اقبال خود از نو بیازماید.

3 thoughts on “داستان سفر برگ

  1. خییییلی قشنگ بود.
    به درخت، به برگ و به باد و به همه چی حس و جان داده شده بود.

    انگار همه چی با آدم حرف میزدن.

    حس واقعی برگ ، درخت و باد؛
    دقیق و در لحظه خوندن، به راحتی قابل تصوره

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *