داستان قابلامه استانبولی

خواهرم با قابلمه استانبولی توی یک ظهر گرم تابستانی داشت از آشپزخونه میومد سمت حال و سفره
سفره ای رنگی با سالاد شیرازی غوطه ور در نعنا خشک و دوغ ملس پر کَتِلِه کَتو و آدم هایی سرتاسر گرسنه، که با کوبیدن قاشق ها بر ظرف غذا گویی کوس جنگ میزدن و منتظر بودن هرچه سریعتر با رسیدن به غذایی که بسان مهمات جنگی بود با حمله به لشکر هجوم آورندگان اسید معده برای مدتی کوتاه اونارو به عقب برونن.

چارچوب درهای قدیمی قسمت پایین هم داشت، که باید برای رد شدن ازش مثل مسابقات پرش با مانع، یه جامپ از روش می‌زدی(دقیق نمی‌دونم چرا همچین چیزی درها لازم داشت؟ مثلا میخواست جلوی سیلاب رو بگیره یا مثلاً سرعت گیر بود یا چی؟)
خواهرم زیر فشار بزرگی قابلمه و ندیدن جلوی پا و دیدن اشتیاق ما برای خوردن غذا و یه اتفاق ساده، توله خورد و قابلمه از دستش نقش بر زمین شد، هر تیکه ای به سمتی، یهو مادرم پرید بهش، خواهرم با بغض ترکیده ای که الان نمیشد جلوی گریه هاش رو گرفت، به گوشه ای خزید، مادرم کماکان ادامه میداد، تلخ ترین غذای عمرم تموم شد، اما خاطره ای رو ساخت که بعد این همه سال، سر هر موضوع مشابهی جلوی چشمام میاد. (نمی‌خوام مادرم رو قضاوت کنم، آموزش ندیده بود، اعصابها خورد بود، یا هرچیزی. ممنون که شما هم قضاوت نمیکنید)

دوباره توی این نونوایی با این صحنه مواجه شدم،
پسرک چای به استکان ریخت، آورد و گذاشت کناری، یه دفعه دستش خورد و چای ریخت، تمام اون داستان ها زنده شد،
وای آدمی دگر، غرق در سرزنش خواهد شد، سرزنش گناهی ناکرده، در حالی که بیشتر دلسوزی کرده.
..
شاطر هیچ نگفت، دستمالی به پسرک داد، تا چایهای ریخته رو جمع کنه.
به همین سادگی از یک فاجعه جلوگیری شد.

چیزی که من فهمیدم اینه که چقدر ساده میشه، جلوی یک فاجعه رو گرفت، فاجعه ای که کشتن و قتل عام و کشتار نیست، که تلخی یک اتفاق به ظاهر ساده برای یک عمره.

پ.ن۱: کتله‌کتو یه گیاهه توی کوه ها که برای عطر و طعم دوغ استفاده میکنیم.
پ.ن۲: توله خوردن یعنی برهم‌خوردن تعادل
پ.ن۳: کاش اونجا پا میشدم و خواهرم، مادرم و همه خونه رو محکم بغل میکردم.



۱ دیدگاه برای “داستان قابلامه استانبولی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.