آنچه از دستم رفت

آنچه از دستم رفت

به چه قیمت؟
همه عمرم سرِ هَم
میدود از رَدِ هم 
در میان هجوها و دادها، فریادها

کرده ام خود را اسیر 
همچو یک پیرمرد پیر
گوشه ای افتاده ام
بسیار مفلوک و ضعیف

خیره ام بر گلدان
که چرا خشک شود
گُل نیاید بر من 
یا نماند با من


بنشین در بر من
تو بشو همراهم
شرح حالم، بِشنو


بود مرا زرعی چند 
در بیابانی گرم
آسمان سقفم بود
سایه ها یارانم

روز خود را با عشق 
به گیاه و رویش
می‌رساندم تا شب

شب هنگامان
ساز را کوک میکرد
شب پره با جیرک

صبحگاهان و سحر
با صدای کاکلک
که بگفتا صبح است
روزم آغاز می‌شد

من بدانم 
که مرا جادو شد
که بکردم من پشت
به گیاهان، به بیابان، به سرا
دورم از تک تکشان
سایه ها، بوته ها، نیزارها

راه من آنجا بود 
حال اکنون اینجام
و نه راهی به عقب
و نه در لحظه خوشم

همه از دستم رفت 
به خیال خامی
که تو را رشد آنجاست

من ندانستم 
پول و مال و خانه را
که بگویند و بدانند رشد است
همه شان هیچ بُوَد
آنچه از دستم رفت
روز و ایامم بود


توی حال در حالی که پتوی کوچکی رو پاهایم انداختم سرم را به مبل تکیه داده ام و فکرم را به ایام نه چندان دور رهانیده ام

۲۰ دی ۱۴۰۰

ساعت ۱۱ شب – تهران