درختی از بلور

درختی از بلور
در سرمایی بس بیکران
در صدای مدهوش کننده سکوت
صدای شیونی چنگ بر سکوت می کشید

به درختی رسیدم
درختی که بلورهایی از مروارید،
بر سرتاسرش فرش گسترانیده بودند
بر بالینش نشستم
دستی بر کمرش حلقه کردم
سخت به آغوش کشانید مرا
صدای شیون محو شد
درخت گفت
سالهاست ندیده اَمَت
مدتیست تک و تنها
در این یکگی بی همتا
نشسته ام در انتظارت
اشک میریزم و میخوانمت بی پروا


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.