از آینه ها بُگذَر

من خواهان آینه هام
آن دم که خیره میشوم
دستی بسمتم می آید
گرمای دست مجابم میکند بشتابم به سویش
از آینه گذر میکنم
دیگر تصویری نقش نبسته بر قاب
سپاه سیاهی در می نوردَد وجودم را
اما دلم روشنست
دست کماکان گرم است
از صمیم قلب
فریاد میزنم
دوستت دارم

فریاد رساتر برمیگردد
نور از قلبم
بر دستم روانه میشود
فضا روشن میشود
دست گرم تر میشود
میخوانمش
هر لحظه و هر دم
معشوق من
پناه من
دوستت دارم.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.